|
...و چتر چه بی وقفه میگرید...چرا که تو ...با کسی قسمتش نکردی... | ;
||
| رسالت مترسک ترساندن نیست ..."یاد دادن نترسیدن است" اطلاعیه:
***چتر باران***
بسته شد
به یاد اولین پست: ۲۶/۷/۱۳۸۷ مرا اینگونه باور کن...
اینم آخرین پست: شاید یه لحظه ای دیگه فرصت عاشقی بشه دوباره یک شانس دیگه شانس شقایقی بشه شاید یه جایی فرصتی لحظه مجالمون بده گفتنی رو باید بگم گریه اگه امون بده
و آخرین پی نوشت که خودش میتونه یک وبلاگ باشه: تنها برو عزیز ... اینجا کلاغ هارا می کشند... نیازی به مترسک نیست...
آخرین حرف: و هیچکس نفهمید باران به ظاهر زیبا قاتل مترسک بود... چشمانت را به کدام ستاره تشبیه کنم
وقتی که وسعت آسمان در
دستانت
خلاصه میشود ...
غربت دیرینه ام را با تو قسمت میکنم تا ابد با درد و رنج خویش خلوت میکنم رفتی و با رفتنت شهر دلم ویرانه شد من بر این ویرانه ها احساس غربت میکنم چشم هایم خسته اند از بارش باران اشک با فضای خالی چشمانت عادت میکنم یادگارت قاب عکس خالی از لبخند توست شب به شب با یاد تو تا صبح خلوت میکنم کشتی عشقم میان موج غم در هم شکست تا بسازم کشتب ام را باز همت میکنم هرچه را از گفتنی ها بود گفتم نازنین با تو دیگر نیست حرفی رفع زحمت میکنم همین که نعش درختی به باغ می افتد بهانه باز به دست اجاق می افتد حکایت من و دنیایتان حکایت آن پرنده ایست که به باتلاق می افتد عجب حکایت تلخی ایست که شادمانی ها فقط برای شما اتفاق می افتد تمام سهم من از روشنی همان نوریست که از چراغ شما در اتاق می افتد به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد همیشه همره هابیل بوده قابیلی میان ما و شما کی فراق می افتد؟
قبله من چه قدر ساده و آرام،
تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
کدامين سو قبله ي من است!؟
زیر رگبار گریه های سرد ،
باید از محشر گذشت
لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست ،
گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است ،
عذر میخواهم پری ...
عذر میخواهم پری ...
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ ،
با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند ،
روی جنگلها نمی آیم فرود ،
شاخه زلفی گو مباش ،
آب دریا ها کفاف تشنه این درد نیست ،
بره هایت میدوند ،
جوی باریک عزیزم راه خود گیرو برو ...
یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوها پر میزنم،
میگذارم میروم ،
ناله خود میبرم ،
دردسر کم میکنم ...
چشمهائی خیره می پاید مرا،
غرش تمساح می آید بگوش ،
کبر فرعونی و سحر سامریست ،
دست موسی و محمد با من است ،
میروی ، وعده آنجا که با هم روز شب را آشتیست ،
صـبـح چنـدان دور نیست ... شهریار
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
ابر هم در ریزشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت . . . گریه نمیكنم نه اینكه سنگم گریه غرورمو بهم میزنه، مَرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمیكنه قدم میزنه
گریه نمیكنم نه اینكه خوبم نه اینكه دردی نیست نه اینكه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام كه، یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم یه كهكشونم ولی بی ستاره یه قهوه كه هر چی شكر بریزی، بازم همون تلخیه ناب و داره
اگه یكی باشه منو بفهمه براش غرورمو بهم میزنم
گریه كه سهله زیر چتر شونه ش تا آخر دنیا قدم میزنم پشت نمی دانم های تقدیر خودم را از یاد برده ام! فراموشی مظلومی ست هر چه شقیقه ها را فشار می دهم واژه ای برای من ترسیم نمی کند وای که گم کردم واژه هایم را،حرف هایم را،دلم را و هر آنچه نشانی از "من" بود!! من گم کرده ام در انتهای کوچه های خوشبختی همسایه ها من گم شده ام در کِل زدن و هلهله ی آدم ها اینجا کوچه ی خوشبختی ست پایکوبی و رقص برپا شده من چه مظلومانه گم شدم!!! سلامممممممممممممممممممممممممممم
بالاخره اومد خواهر محترمه متروکه دل ـ رویا دیگه همینجاست و به عنوان یه وبلاگ گروهی با هم کار می کنیم هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوراااااااااااا بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپيد برگهای سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اينک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانهها و سبزهها خوش به حال غنچههای نيمهباز خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمی پوشی بکام باده رنگين نمی بينی به جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن می که می بايد تهی است ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار گر نکوبی شيشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ مثل همیشه : فریدون مشیری سلام بی رحمانه ام را ببخشایید :
خداحافظ.... به حرمت این چند روزی که با هم بودیم .... به حرمت این امضا های پای یادگاری هایمان ... به حرمت بدی ها و خوبی هایم ... خداحافظ... مهمان یک ساله شما رفت با کوله باری از خاطرات گمشده ی شب ... خاطراتی که تنها در لابه لای برگ کتاب های کهنه یا دفتر شعر تجدید می شوند... رفتم ... برای همیشه ... شاید برای بردن دوباره ی دو رقم آخرم یک قرن دیگر صبر لازم باشد... برای اینکه بدانید همه میروند... سخت است ...سخت که نه درد آور است ... اینکه یک سال زیر سقف کوتاه دلش مهمان باشی ... اینکه زیر یک چتر با او جاده ی زندگی را طی کنی و حالا باید در ایستگاه نوروز برایش دست تکان دهی و خداحافظی بگویی و آرام در دلت بگویی :دیدار به قیامت . آری تمام شدم برای همیشه ... شاید خیلی هارا به آخرین ایستگاهم نرساندم شاید در حق خیلی ها ستم کردم اما هر چه بودم رفتم حلالم کنید اینجا آخر خط است... نفس هایم به انگشت های دست هم نمیرسد تا مرگم یک قدم باقیست در آغاز فصلی تازه برایتان سعادت می خواهم حلالم کنید این مهمان رفتنی را که اجلش از پس پرده برون خواهد آمد خداحافظ برای همیشه... از طرف : ۸۷ |
||